کد مطلب : 62499 / تاریخ ثبت : 1397/07/09 13:51

همزمان با روز سالمند؛

شهری غریب در دل شهرما/ گذری در یکی از خانه های سالمندان البرز

گوشه ای دنج از این شهر شلوغ مامنی شده برای گذران سال های باقی مانده از عمر گران اشخاصی که روزی در اوج زیبایی، سلامت و قدرت جسمی وفکری بودند و هیچ تصوری از زندگی امروز برایشان نبود اما هر کدام بنابر شرایطی از جمع خانواده جدا وبه این آسایشگاه سپرده شده اند

 شهری غریب در دل شهرما/ گذری در یکی از خانه های سالمندان البرز


تابلوی سردر ساختمانی در محدوده سرحدآباد کرج با عنوان آسایشگاه سالمندان در یک لحظه خانه ای پراز پدربزرگ ومادربزرگ هایی را در ذهن تداعی می کند که روزگاری نه چندان دور در هر شرایط و وضعیتی هم بودند در خانه و بین خانواده نگه داری می شدند اما امروزه مشغله ودغدغه های زندگی و گاهی هم عدم توانایی جسمی برای نگهداری سالخوردگان، چاره ای جز سپردن آنها به این مراکز باقی نمی گذارد. هر گوشه از این مجموعه زن یا مردی به چشم می خورد که در نگاه و قلبش کتابی از زندگی ورق می خورد.

برایم دعا کنید

بانویی 85 ساله در یکی از اتاق های این آسایشگاه چشم به پنجره دوخته و گویی خاطرات عمر را در لابله های نرده های پشت شیشه مرور می کند.

«صفیه آذرشب» که نگاه مهربانی دارد و رفتار دوست داشتنی و با گذشت او هر شخصی را مجذوب خود می کند می گوید: 4پسر ویک دختر دارم که هرکدام درگیر مشغله و زندگی خود هستند اما گاهی به من سر می زنند.

آذرشب که از ابتدای امسال به این مرکز آورده شده با بزرگی تمام دلیل آمدنش به این آسایشگاه را قسمت الهی بیان می کند و می گوید: مدتها بود به دلیل ضعف در پاها و شرایط سخت جسمی و عدم کنترل باعث آزار و اذیت فرزندانم بودم و مجبور شدند مرا به این مرکز بیاورند.

وی در پاسخ به این که آیا دلش برای خانه خود تنگ شده یا نه با بیان این که فرزندانش هر هفته به دیدارش می آیند می گوید: همه کسانی که اینجا هستند مثل فرزندان خودم به من رسیدگی و محبت می کنند و همین باعث شده در این مرکز احساس راحتی کنم. اینجا از نظر رسیدگی، بهداشت و محبت کمبودی ندارم.

این بانوی دوست داشتنی با بیان این که دکتر گفته خوب می شوم، اما فکر نمی کنم دیگر بهبود پیداکنم می گوید: برایم دعا کنید و سپس مهر و جانماز خود را از روی میز کنار تخت برمی دارد تا نماز بخواند.

مردی از جنس غرور

مردی 60 ساله که ظاهر تنومندش کمتر از این سن را نشان می دهد می گوید: 2 سال است که این آسایشگاه خانه من شده است.

«ناصر قلندری» که سعی می کند لبخند از صورتش نرود با غرور می گوید: 2 سال قبل مرا با ویلچر و در شرایطی که هوشیاری نداشتم به این مرکز آوردند اما دیگر کارهای شخصی ام را می توانم خودم انجام بدهم و راه بروم.

قلندری با کمی مکث که گویی در خاطرات گذشته قدم می زند می گوید: به دلیل سکته سلامتی و همچنین کنترل خود را از دست داده بودم و برای همسر و فرزندانم مشکلات و زحمت زیادی درست کرده بودم.

وی می افزاید: در 2 سال گذشته که اینجا تحت درمان و رسیدگی قرار گرفتم تغییر زیادی در وضعیتم به وجود آمده، از خانواده ام تشکر می کنم که مرا به این آسایشگاه آوردند شاید اگر درخانه می ماندم تا آخر عمر در رختخواب بودم.

قلندری با بیان این که من دیگر اینجا را خانه خود می دانم می گوید: گاهی من بدقلقی می کنم اما اینجا با من با صبوری و مهربانی رفتار می شود برای همین همه کسانی را که اینجا هستند دوست دارم.

توصیه ام را چاپ می کنید؟

مرد دیگری که برای درد دل اشتیاق فراوانی دارد می گوید: من یک توصیه برای جوانان دارم، قول می دهید آن را چاپ کنید؟

«یزدان ابراهیمی» که به گفته خود در صداوسیما کار می کرده و اکنون67 سال دارد می گوید: حدود 10 سال است اینجا زندگی می کنم و فرزندانم هر چندوقت یک بار به دیدنم می آیند.

ابراهیمی در توضیح توصیه اش به جوانان می گوید: از آنها می خواهم قبل از ازدواج شناخت کامل از هم پیدا کنند و با هوشیاری کامل ازدواج کنند و در زندگی گذشت داشته باشند تا پس از چند سال زندگی و داشتن چند فرزند به شرایط و عاقبت من مبتلا نشوند.

او در حالی که سرش را پایین انداخته تا اشک چشمانش دیده نشود به طور خلاصه می گوید: با همسرم توافق اخلاقی نداشتیم و پس از چند سال که طلاق گرفتیم در مسیر طلاق من بلامکان و تنها ماندم و دیگر جایی برای زندگی نداشتم.

ابراهیمی با بغضی در گلو می افزاید: نهایت کار و زندگی من به اینجا رسید و دیگر اینجا خانه من شده و اکنون اگر یک خانه بزرگ و مجهز به من بدهند حاضر نیستم اینجا را ترک کنم برای این که اینجا محبت و رسیدگی که به من می شود از خانواده خود ندیدم.

امیدوارم بچه هایتان و هرکسی را که دوست دارید ببینید

بانویی 77 ساله که به گفته مسئولان این آسایشگاه مجهول الهویه، بلامکان و درخیابان رها شده و 2سال قبل توسط نیروی انتظامی و بهزیستی به این مرکز آورده شده روی یک صندلی در حیاط این آسایشگاه نشسته و به آسمان چشم دوخته است.

«بهناز نیکبخت» با بیان این که دوست دارم از اینجا بروم می افزاید: پدرومادرم را از دست دادم و 10 سال پیش هم همسرم فوت شد.

نیکبخت که به گفته مسئولان آسایشگاه دچار اختلال حواس و فراموشی است می افزاید: یک پسر دارم و خانه و زندگی ام بیرون از اینجاست اما نمی گذارند بروم.

نیکبخت با التماس می گوید: با اینها صحبت می کنی اجازه دهند من به خانه خود بروم و پسرم را ببینم؟

وی می گوید: دخترم، تنها چیزی که در این دنیا می ماند محبت است زیبایی، مال و ثروت همه از بین می رود اما محبت نه.

این بانوی سالخورده می پرسد فرزند داری؟ و بدون این که منتظر جواب من باشد می گویادامه می دهد: امیدوارم شما هم بچه هایتان و هرکسی را که به آنها علاقه دارید ببینید.

و سپس زیر لب زمزمه می کند: خداوندا توستاری همه خوابند تو بیداری به حق صبح بیداری مرا درمانده نگذاری...

صحبت های مدیرعامل آسایشگاه

مدیرعامل این آسایشگاه سالمندان می گوید: معمولا افرادی که از نظر نگهداری مشکل و شرایط نگهداری ندارند سالمندان خود را به آسایشگاه می آورند و گاهی هم نیروی انتظامی و بهزیستی افراد مجهول الهویه ای را که در جامعه رها شده و کسی به دنبال آنها نیامده به اینجا می آورند.

«بیگم محمدعلی خانی» می گوید: ما همه سعی خود را می کنیم تا برای شادابی سالمندان شرایط را فراهم می کنیم و با رسیدگی پزشک، روانشناس، کاردرمان، گفتار درمان فیزیوتراپ و فراهم کردن شرایط ورزشی و بازی هایی ماننده تخته، شطرنج، رنگ آمیزی سرامیک و حتی اردوهای یک روزه شهرستانی سعی می کنیم این افراد در اینجا احساس زندگی کنند.

علی خانی می افزاید: ظرفیت این آسایشگاه 100 نفر است اما این ظرفیت را تکمیل نکردیم که مجبور نشویم همه اتاق ها را با تخت پرکنیم بلکه با گذاشتن میز و صندلی در هراتاق، تلوزیون و ... شرایط را برای زندگی عادی تر و راحت تر مهیا کنیم.

وی با بیان این که گاهی در نتیجه کاردرمانی و رسیدگی ها برخی از این سالمندان به سلامت جسمی و فکری برمی گردند می گوید: خوشبختانه در سال حدود 3 نفر با بازگشت به سلامتی از آسایشگاه ترخیص می شوند.
خدیجه ستارزاده
.چاپ مطلب
گذری خانه های سالمندان البرز
تعداد دفعات مشاهده شده : 59
نظر شما
عکس کد
Show another codeکد جدید