کد مطلب : 64188 / تاریخ ثبت : 1399/12/24 20:20

سقوط، برای مستاجری که به منتهای طاقت رسیده بود

مروری بر یک حادثه تلخ، سقوط پدری که بر اثر فشارهای روحی وارده و اصرار بر تخلیه خانه ای که 17 سال در آن سکونت داشت برای هر خواننده ای سخت اما موجب عبرت برای هر موجر و صاحب خانه منصفی است. آنچه میخوانید گفتگو با کامران مالکی از اهالی هنر موسیقی و خوانندگی ، تقلیدگر گروه مدرن تاکینگ و از بستگان یکی از استادان موسیقی اصیل ایران استاد حسین قوامی (فاخته ای)


اهالی خیابان میرداماد و تعدادی از رهگذران متوجه خانمی شدند که ناراحت به دنبال همسرش می گشت.  درب منزل را باز کرده و به خیابان آمده و سمت راست و چپ را به دقت نگاه می کند، ولی جلوی درب منزل در خیابان هم ردی از همسرش پیدا نمی کند. سپس خانم با خودش می گوید شاید شوهرم در حیاط است و با کسی حرف می زند. وارد پارکینگ می شود، دور و اطراف پارکینگ را نگاه می کند، باز می بیند کسی نیست، جلو می رود به درب ورودی حیاط نزدیک می شود، از لبه پله پائین در حیاط را نگاه می کند که سمت چپ حیاط با صحنه وحشتناک جسد همسرش که از طبقه 7 ساختمان خود را به پایین انداخته رو به رو می شود. 
 
او می گوید تمامی درون بدنم داشت می لرزید، شوک شدید شده بود، زبانش بند آمده بود، نمی توانست صحبت کند و هول کرده بود. در آن ساعت هیچ کس در آن جا نبود تا به همسر مرحوم کمک کند تا یکی از ساکنین ساختمان متوجه می شود و به پایین می آید. خانم با حال بد و لرزش شدید به منزل می رود و با پلیس 110 تماس می گیرد و جریان را اطلاع می دهد.  خانمی که منشی پلیس 110 بود می گوید باید با پزشکی قانونی تماس بگیرید، ولی چون متوجه می شود که حال همسر متوفی بسیار بد بود، منشی می گوید، صبر کنید، کنار تلفن باشید، من خودم اطلاع می دهم و بعد از آن با شما تماس خواهم گرفت.تنها فرزند خانواده هم در آن ساعت منزل نبود.  سپس خانم اپراتور 110 با همسر متوفی تماس می گیرد و می گوید منتظر باشید تا دقایقی دیگر پلیس 110  خواهد رسید. 
 
پلیس 110 در محل و بالای سر متوفی، خسرو مالکی حاضر می شود.  وی سئوالاتی را از تعدادی از ساکنین می پرسد و بعد با همسر متوفی صحبت می کند.  
 
او می پرسد امروز صبح رفتار یا حرف مشکوکی از همسرتان ندیدید؟  
 
همسر متوفی جواب می دهد خیر فقط صبح هیچ صبحانه نخورد.  هر روز پسرم برای ما آب میوه می گرفت به پسرم گفت امروز برایم آب میوه نگیر.  کمی در اتاقش روی تختش دراز کشید، باز بلند شد از پشت پنجره اتاقش بیرون را کمی نگاه کرد و دوباره دراز کشید.
 
 
سپس سئوالاتی از همسایگان می کند تا پرونده پلیس 110 تکمیل شود.  سید تقی سلامت ساکن طبقه 4 واحد  9، سپس سپند وفایی طبقه 1 واحد 3 و نفر بعدی آرش تبریزی طبقه6  واحد 12  سوالاتی می شود. شخصی که ساکن طبقه 3 بود به نام بقایی هروی خیلی از دیدن این صحنه ناراحت بود و با خطاب قرار دادن فرزند صاحبخانه م- ع نشان می داد به شدت از او ناراحت است.
 
همه منتظر فرزند مرحوم بودند تا برسد که ساعت 1:53 دقیقه فرزند مرحوم (خ) مالکی از راه می رسد و با شلوغی درب منزل برخورد می کند.  گویا مادرشان در تماسی که با پسرشان می گیرد،  فقط می گوید پدرت افتاده زمین خودت را زودتر برسان.   نگفته بودند که چه اتفاقی افتاده.  
 
فرزند مرحوم  گویا راه دوری بودند در خیابان»جوانمرد قصاب«وقتی وارد منزل می شود از همسایه ای که دم درب منزل ایستاده بود سئوال می کند چه اتفاقی افتاده و سپس از پلیس می پرسد.  ولی همه سکوت کرده اند و قادر به گفتن و حرف زدن نیستند.آقای مالکی نگاهش به مادرشان می افتد که مات و به هم ریخته و افسرده رویصندلی نشسته و فقط نگاه می کند،  نمی تواند حرف بزند.  اشگ مادر سرازیر می شود.  مادر به پسرشان می گوید به حیاط نرو. پلیس 110 هم از فرزند متوفی چندین بار می خواهد به حیاط نرود،جلوی او را می گیرد و می گوید اگر بروید حالتان بد می شود نگاه کنید.
 
کامران فرزند متوفی که خیلی بیشتر کنجکاو می شود، می گوید چرا نمی شودبه حیاط بروم؟  باید ببینم پدرم در حیاط چه کار می کند؟ مگر چه شده؟ می رود جلوتر به لبه پله اول حیاط  که می رسد با صحنه وحشتناک رو به رو می شود.دستش را روی سرش می گذارد و می گوید وای خدای بزرگ پدر نازنینم را از دست دادم.  فریاد می زند چقدر پدرم به مادرم گفت به صاحبخانه بگو گفته اگر از اینجا برویم خودم را از بین خواهم برد و همین کار را هم انجام داد.
 
 
پلیس 110  در محل حاضر می شود و سئوال می کند :
س- این شخصی را که فرزند متوفی نام می برد کیست؟آیا اینجا است؟ 
 
ج- آقائی که تازه از راه رسیده بود و لباس خلبانی به تن داشت گفت همان است که تقصیر  او شد این اتفاق افتاد،  پسر صاحب خانه م- ع است و الان در 
 
آمریکا است. 
همسایگان طبقه دو و سه از دیدن این صحنه خشمگین شده بودند. همسایه طبقه دو که خلبان است و برادرش که از هلند آمده و مهمانشان بود با دیدن این صحنه وحشتناک، او هم از نامبرده شدیدا شاکی بود. م ع که بعد از 17 سال مستاجری به این قدرشناسی را اذیت کرده و با این حرف اعصاب او را به هم ریخته که او خودش را این طوری از بین ببرد ناراحت و عصبانی شده بودند.
 
آقای مالکی گفتند خلبان چندین بار به ف- ع  و پسرش صاحبخانه ها که به منزل آنها رفته بود گفته بود نکند به آقای مالکی و همسرش حرفی بزنید که برنجند و به آن ها بگوئید از این جا بروند و ناراحتشان کنید.  آن ها یکی از بهترین ساکنین این ساختمان هستند و این طور که معلوم است آن ها کسی را ندارند به غیر از پسرشان که خیلی به آن ها کمک می کند، خرید و کارهای منزل را مرتب می بینم انجام می دهد.  هر دو مریض و ناتوان هستند، خدا را خوش نمی آید حرفی به این دو همسایه خوب زده شود.  با این حال، این حرف ها برای علوی هیچ تاثیر و اهمیتی نداشت و آخر کار خودشان را انجام دادند.
 
ادامه گفت و گو با کامران مالکی 
 
س- اول از همه دیدم دم درب کلانتری با دستانتان چیزی را حساب می کردید، ممکن است بگوئید چی را حساب می کردید؟


ج- بله داشتم حساب می کردم نهم که خاکسپاری است، چهلمین روز پدرم روز تولد من است و عید سعید غدیر خم.


س- به آقای مالکی گفتم واقعا متاسف هستم و فقط می خواهم خداوند به شما صبر اعطا نماید.لطفا بفرمایید فکر می کنید به این برنامه و چند روزنامه اطلاع دادم از برنامه درشهر  چند روزنامه برای تهیه گزارش آمده بودند فکر می کنید چرا مادر شما زیاد تضیحات بیشتر ندادند که این گزارش بهتر تهیه گردد تا کسانی که اطلاع ندارند بیشتر مطلع شوند؟  


ج- شاید بیشتر به خاطر دوستان و فامیل که متوجه نشوند که ما در شرایط اسباب کشی بودیم و  البته فکر کنم خیلی اشتباه می کند، چون به هر حال موضوع به این
مهمی را همه شاید تا چند روز دیگر بفهمند که  ای بلا سر ما آمده واز دست صاحب خانه این کار را انجام داده. 


س- اول از همه بفرمایید آیا از روز قبل و صبح روز حادثه در مرحوم پدرتان رفتار خاصی یا صحبت بخصوصی مشاهده کردید؟  آیا ممکن است توضیح دهد که چرا گفتید از دست صاحب خانه این اتفاق افتاد صاحب خانه چه گفته بود؟ و آیا مرحوم پدرتان نامه یا وصیت برای شما گذاشته بودند؟


ج- در رابطه با سئوال اول، روزهای قبل رفتار خاصی زیاد متوجه نشدیم طبق معمول همیشه بود و همان حرف هائی را که گفتم که به مادرم می گفت به صاحبخانهبگو خودم را از بین خواهم برد را تکرار می کرد.ولی صبح روز حادثه از صبح حال خوشی نداشت و  همش می گفت حالم خوب نیست.  صبحانه هم نخورد. مادرم چندین بار گفت بیا پیش پزشک برویم.  گفت شاید اگر حالم بهتر شود فردا حمام بروم.   2 تا 3 شب می روم بیمارستان استراحت می کنم تا چکاب کامل شوم.  یک مرتبه ساعت 9:30  صبح برای بررسی به طبقه هم کف می رود که هم من و هم مادرم خیلی تعجب کردیم چون هیچ موقع اتفاق نمی افتاد که بیرون از آپارتمان برود. 


من کنجکاو شدم درب واحدمان را باز کردم و نگاه کردم، دیدم آسانسور طبقه همکف رفته بعد از چند دقیقه بالا آمد.  گفتیم کجا رفتی؟  گفت رفتم کمی تماشا کنم و آمد روی تخت استراحت کرد. من حدود ساعت 11:15 دقیقه وقتی می رفتم بیرون دیدم در اتاقش ایستاده و سرش را به آرامی شانه می کند.  من رفتم بیرون و اصلا فکر نمی کردم چنین تصمیمی را گرفته باشد.  البته دفعه دوم که می خواهد برود باز مادرم می پرسد کجا می روی؟ پدرم گفته است می روم سالن ورزش دستگاه های جدید در سالن ورزش آورده اند، دوست دارم تماشا کنم که همان رفتنش روی پشت بام بود.


در رابطه با سئوال دوم شما، هیچ نامه ای از خود ننوشته بود و حرفی هم نمی زد که شاید وصیت نوشته باشد. و سئوال سوم شما، همین که صاحب خانه گفته باید تا 2 ماه جائی را پیدا کنیم چون من می خواهم اینجا را بفروشم به دروغ.ما به مدت 17 سال در این منزل ساکن بودیم.  مرحوم پدرم در تمامی کارهایش بسیار دقیق، منظم و مسئول بود و همیشه فتاح علوی همین حرف را به پدرم می گفت و طی این 17 سال همیشه به پدرم امیدواری می داد که ما جزو یک خانواده هستیم و شما تا آخر عمر با من هستید و هرگز از هم جدا نخواهیم شد.  اگر قرار به رفتن باشد من از اینجا خواهم رفت نه شما.  این حرفی بود که همیشه از زبان ف-ع به پدرم و مادرم می گفت.


س- پرسیدم آیا از وضع مالی صاحب خانه مطلع بودید؟ وضع مالی ایشان چه طوراست؟


ج- از  عالی هم عالی تر.  پول زیادی در بانک دارند.  هر ماه حقوق از دولت آمریکادریافت می کنند که آن را هم می گذارند جمع می شود..  هر 6 ماه یا 4 ماه که به آمریکا می روند کلی پول ها جمع شده و دریافت می کنند.  این رفت و آمدها برای گرفتن سیتیزن شیپ یعنی مفهوم آن تابعیت کشور آمریکا که سوگند
وفاداری یاد می کنند که برای رفتن راحت باشند. 
مگر چقدر باید آدم حرص پول داشته باشد یا حرص مال دنیا را بزند که این طور دل پدر پیر مرا بشکند و بسوزاند.ضربه روحی به او وارد شود از طریق یک حرف که دست به چنین کاری بزند و خودش را ازبین ببرد تا شرمنده زن و بچه اش نباشد.


س- در لا به لای صحبتمان اشاره ای به دختر خاله و عمویتان کردید که ساکن آمریکا هستند.  اگر ممکن است بگوئید دختر خاله شما و عموی شما چه نقشی در رابطه با جا به جائی شما دارند؟


ج- بله اتفاقا سوال خوبی را مطرح کردید.  اول از همه جای دارد که از محبت های دختر خاله ام و عمویم تشکر کنم که بسیار زیاد نگران ما هستند.  دختر خاله من طی این 4 ماه بارها هم با صحبخانه و وکیلش در ارتباط بود و حتی چندین بار به آن ها گفته بود   به خاطر پدرم که به این منزل عادت کرده بود این منزل را  رهن کنیم که خاله و شوهر خاله من که مریض هستند اسباب کشی نداشته باشند چون واقعا برای آن ها مشکل است.  ولی  به دروغ به دختر خاله ام می گفتند نه می خواهیم بفروشیم.


نوروز 96 در کنار اتاقکی که مثل انبار بود کف زمین ترکیدگی لوله پیش آمد. صاحب خانه سه هفته ما را درگیر بنایی کرد تمام زندگی ما را  به هم ریخت بعد از سه هفته کند و کاو خاک تمام که شد تمامی وسایل ما به همان صورت وسط اتاق ماند که هم فتاح علوی و هم مهران علوی به منزل ما آمدند سر کشی کردند.  مثلا خواستند خیلی عذرخواهی کنند بابت این سه هفته و گفتند درست شد خیالتان راحت باشد.  دستان مرحوم پدرم را در دستاش گرفته بود و می گفت تمیز کنید، اسباب ها را که به هم ریخته بچینید.  ولی همان شب فرزندش به دروغ بهانه گرفت و به پدرش یاد داد که بگو بچه ها تصمیم گرفتند که منزل را بفروشیم چون هزینه تعمیرات در منزل زیاد شده بود و آن ها نمی توانند بپردازند و کرایه هم کم می دهند.  هر چه زودتر به دنبال جا باشند. آن ها حال روز پدر و مادر مرا می دیدند که چقدر ناتوان و مریض احوال هستند.  پدرم نمی توانست از جایش تکان بخورد،  به سختی راه می رفت، مانند یک بچه تازه که می خواهد راه برود و ما هم کسی را جز خدا نداشتیم و نداریم که به ما کمک کند.


این طور فشار عصبی به پدرم آوردند که تا دو ماه جا پیدا کنید.این موضوع را که به پدرم گفتیم شدیدا به هم ریخت،  او انتظار این حرف را از فتاح علوی 95 ساله نداشت. آن ها دو روز بعد می خواستند به آمریکا بروند.  گاهی که  برای این که بفهمد ما جا پیدا  کردیم با ما تماس می گرفت.  پدرم به مادرم می گفت بگو اگر از  این جا برویم خودم را از بین خواهم برد، دیگر خیلی خسته شدم.  هر چی این حرف را به مادرم می گفت، مادرم به آنها حرفی نمی زد، تا پدرم این بلا را سر خودش آورد.

س- پرسیدم معمولا در این مواقع، شخص کسی را دارد تا به دادش برسند؟ چطور هیچ کس از دوستان یا فامیل نبود تا به شما کمک کند؟


ج- آقای مالکی گفتند خدا با من بود در آن لحظه سخت و وحشتناک.  من اول با سرایداری که منزل عموی من است تماس گرفتم که متاسفانه او را گیر نیاوردم.  با 
یکی از دوستان به نام دکتر مطلبی تماس گرفتم ولی متاسفانه او هم از شانس بد من خودش بعد از مدت ها با خانوداه در راه سفر بود به دامغان سپس به شاهرود.ولی به محض رسیدن به مقصدش من تماس گرفتم جواب داد که جریان را که گفتم وی همسر و فرزندش را گذاشته و به سوی تهران حرکت کرد.که در کنار ما باشد.

 


.چاپ مطلب
سقوط مستاجر خودکشی_ صاحبخانه
تعداد دفعات مشاهده شده : 200
نظر شما
عکس کد
Show another codeکد جدید