کد مطلب : 64515 / تاریخ ثبت : 1400/07/19 19:25

بفرمایید نان کپک زده فقر/ وعده های گرانی که در جیب جا نمی گیرند

شهروندگفت:مسوولین جای گرم نشستند و خبر از ماها ندارند. آنها که نیازی به ماندن توی صف ندارند و اصلا نمی دانند سفره خالی را چطور می نویسند. تازه روی رای ما دارند مدیر بازی می کنند.مسوولین جای گرم نشستند و خبر از ماها ندارند. آنها که نیازی به ماندن توی صف ندارند و اصلا نمی دانند سفره خالی را چطور می نویسند. تازه روی رای ما دارند مدیر بازی می کنند.

به قلم مسیحا اقتداریان:
  
سخت ترین کاریک خبرنگار به تصویر کشیدن آلام و دردهای مردمانی از جنس مهربانی است. دیدن اشک هایی که ازناچاری وغم باری معیشت، روی گونه سفره های شان چکه می کند. پدرانی که ستون قامت شان از چکنم های روزگار گرانی و بیکاری خشت خشت فرو می ریزد و چاره ای جز قورت دادن غرور ندارد.
واژه هایم برای التیام، میانه ی حلق و زبان یخ می زنند و قندیل می بندند. گویی سرمای سیبری درون جسم و روحم استخوان می ترکاند.
لنز دوربینم نای قاب بندی ندارد.هر کاری می کنم شات اول را بگیرد، قوس برمی دارد و زانوهایش سست می شود. صف طولانی سروصدای مردم و عقربه هایی که دوی ماراتن را شروع کرده اند.


از ابتدایی ترین ساعات صبح خواب آلود آمده اند تا مگر مرغی از نوع دولتی آن به خانه ببرند.
ساعت مچی خسته از غصه ساعت یازده قبل از ظهر را نشان می دهد. آرام گام برمی دارم شاید لنز دوربینم را راضی به گفتگو و قاب بندی کنم. غرولند کنان سرپا نگهش می دارم و درگوشش می خوانم چاره ای نداریم .
پاسخ می دهد این از دیشب و گرانی نان و صف خلوت نانوایی بس که  جیب های  مردم سوراخ شده و چیزی در آنها نمی ماند. آن از گرانی لبنیات و.....
چقدر باید درد کوچک شدن سفره مردم سرزمینم را میان لنز خش دار ناکوکم ثبت کنم.
باز هم دوربینم را کشان کشان باخودم همراه می کنم که اگر او نباشد درد مردم را میان لبخندهای تهی شان چگونه تیتر کنم.
عقربه های ساعتم ، دوازده  یعنی آغاز ظهر را بی صدا نشانم می دهد.
 آرام وارد جمعیت می شوم. همهمه ها ریزو درشت شروع می شود. هر کدام گله ای دارند به وسعت غم های شان.
خانمی از وسط جمعیت ماسکش را جابه جا می کند و می گوید خانم خبرنگار این حق ماست؛ ازابتدای آغاز به کار بازارچه ما توی صف هستیم. این چه روزگاری است ما داریم. چرا مسوولین یادشان می رود که چه قول می دهند و چه می کنند با ما؛ این سزاوار است هر روز ما آواره خیابان و صف شویم. نان گران، لبنیات گران، گوشت گران همه چیز گران شده.
مردی کنارش می ایستد و ادامه می دهد، زمانی می گفتند برو فکر نان باش که خربزه آب است گویا فکر این روزها را در زمان های قدیم می کردند. ما زمانی به مهمان می گفتیم نان و پیازی هست با هم می خوریم. الان هم نان نداریم هم پیاز گران.
گفتم تفاوت قیمت مرغ دولتی با مرغ فروشگاه های بیرون چقدر است؟
خانمی صدایش را از بین جمعیت بلند کرد و گفت: حدود 15هزارتا گران تر. گفتم مرغ دولتی چقدر است؟ گفت 24هزار و نهصد.
اندکی میان مغزم مکث کردم. یعنی چیزی حدود 40 هزارتا ....
به قدم زدن میان صف ادامه دادم و هر کسی دردی گفت. گشادگی سفره دل شان از سفره نان بیشتر بود.
هر کسی از گرانی و سرکار گذاشتن مردم برای تغییر وضعیت قیمت ها و کاهش قیمت ها و تعادل در تنظسم بازاراقتصادی سخنی گفت که تا عمق وجود رخنه می کرد.
خانم میانسالی با دلخوری گفت: خانم صبح زود من از محمد شهر آمدم که شاید امروز بتوانم مرغ دولتی بگیرم. برگشتم گفتم مگر محمدشهر توزیع نمی کنند؟ نه! چون بازارچه ندارد و فروشگاه رفاه نیز توزیع نمی کند.
گفتم: این همه زمان ارزش ماندن توی صف به این شلوغی را دارد؟ پاسخ داد: چه کنیم مگر حقوق کارگری ما چقدر است که برویم مرغ کیلویی 40 هزارتا بگیریم. بلاخره امروز گیرم نیاید روزهای آینده گیرم میاد. مگر چاره ای جز این داریم. مسوولین جای گرم نشستند و خبر از ماها ندارند. آنها که نیازی به ماندن توی صف ندارند و اصلا نمی دانند سفره خالی را چطور می نویسند. تازه روی رای ما دارند مدیر بازی می کنند.

سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم. چندگامی جلوتر رفتم.
پسر نوجوانی که به همراه مادرش برای خرید مرغ آمده بود با لبخند گفت همین  ها باعث می شود که فرار مغزها شکل بگیرد.
گفتم منظور گرانی؟ گفت نه وعده های گران شده روی دوش مردم.
اندکی به فکر فرو رفتم نگاهی به اندام نازک پسرک انداختم گفتم کلاس چندمی؟ گفت : چه فرقی می کند روزگاری شده که همه می فهمیم.
ساعت از یک بعد از ظهر گذشته بود و هنوز کامیون مرغ نیامده بود و مردم هنوز در صف انتظار مرغ مثل قطاری که از ریل خارج شده باشد، سرگردان  چشم شان به در ورودی بازارچه و خیابان بود. مه نیز برای کنجکاوی بیشتر وارد صف شدم آنهم ته صف که به دوربرگردان بلوار خیابان می رسید.
تعدادی نیز پشت سر من نوبت گرفتند. ساعت حدود دو، کامیون مرغ رسید و هجوم مردم و سرو کله زدن های صفی که به چشم برهم زدنی بهم  ریخته بود. تمام وجودم بغض شد با خودم گفتم حق مردم من این نیست. برای لقمه نانی چه بهم می ریزند. کاش یکسان سازی قیمت صورت می گرفت تا مردم دربدر صف ها نشوند. چرا ما باید به جای پیشرفت به پسروی پناه ببریم. متولیان و مسوولین آیا خود و یا یکی ا اعضا خانواده شان طعم گس  ساعت ها ماندن در صف را برای معیشت کشیده اند که  دائم پشت تریبون می گویند مردم ولی نعمت ما هستند و ما نوکر مردمیم ؟ مردم کجای زندگی آنها قرار دارند که تنها به خجالت کشیدن بسنه می کنند. مردم خجالت شما را نمی خواهند عمل شما را می بینند. خجالت خیلی وقت است که از دست شماها به کما رفته است.
ساعت 2و سی دقیقه در ورودی بازارچه بسته شد و هر که تا ساعت ذکر شده به داخل ورود کرده بود که هیچ هر کس ورود نکرده بود نوبت بی نوبت و بازباید ساعت چهار بعد از ظهر از نو صف می ایستاد چون ساعت کاری بازارچه قانون خاصی داشت.
صف بار دیگر بهم خورد و صف تخم مرغ دولتی و مرغ دولتی گره خورد و باز هم جنجالی از فرط خستگی شروع شد و باز هم میانجیگری های مجدد و نظم صف.
القصه ؛ توزیع مرغ راضی و ناراضی اولین پارت به پایان رسید.
 
و اما سخنی با مسوولین !!!!
آیا این سزاوار مردمی است که روی ثروت نشسته اند و در حالی که به خودتان زحمت همراهی مردم را در کوچه و خیابان ندارید. حتی نمی دانید ولی نعمتانتان  صورتی برایشان نمانده تا با سیلی سرخ شان کنند. وضعیت اقتصادی مردم در شعار عالی است اما با واقعیت چیز دیگری است.
فقر چهره بسیاری از زندگی مردم را پوشانده ، سفره های شان پر از آه است بس که، لقمه های بزرگ درد و نان های خشک کپک زده دغددغه را در دهان تاول زده شان می گذارند. شانه های شان خمیده شده از چکنم های روزگار! از وعده های پوچی که میان توبره های سوراخ دهان ها گذاشته اید؛ خندهای تاول زده شان از دیوار غم آویزان است. آنها دلشان لک زده برای در آغوش کشیدن آرامش، عشق ولبخند.
کاش مردم را از خود بدانید و برایشان دست تکان دهید تا شاید هوای دل آنها کمی بارانی شود و به گلستان زندگی شان رونقی دوباره ببخشند. کاش ذهن مردم سرزمینم آواره یارانه 45هزارتایی نباشد و بیکاری جوانان انان را دچار بزهکاری واعتیاد نکند.
مردم همیشه خط مقدم اند شما نمی بیندشان!
مردم استحقاق بهترین و مرفه ترین زندگی و آینده را دارند در نتیجه مستحقق هرگونه تلاش برای بهبود وضعیت معیشتی، فرهنگی و اجتماعی شان می باشند و این موضوع مهم باید در حافظۀ تمام مسئولین و دولتمردان کشور باقی بماند که بواسطۀ حضور همین مردم است که مقامات اَرشد و مسوولین کشوری به این مناصب رسیده اند، پس خدمت به مردم را باید در سرلوحه کارها و برنامه‌ های خود قرار دهند و از امور جناحی، سیاسی، گروهی و هواهای نفسانی بپرهیزند. برای صدمین بار این نکتۀ مهم را تأکید می کنم، کشوری همچون ایران که روی ثروت بی نظیر طبیعی و خدادادی خوابیده دلیلی ندارد که کمبود و مشکلات اقتصادی داشته باشد و مردمش درگیر فقر و مشکلات مالی و معیشتی باشند!! پس اگر مشکلی هم وجود دارد باید آنرا در جای دیگری جستجو کرد!! و آن ارادۀ دولتمردان، صداقت آنان، کارآمدی و تعهد آنان و. و. و… می باشد.
نکته این که، مردم شریف و ثروتمند ایران باید وضعیت بسیار مطلوبی داشته و در رفاه کامل باشند نه اینکه در آرزوی ابتدایی ترین نیازهای زندگی، شب و روز را سپری کنند












 


مسیحا اقتداریان
.چاپ مطلب
گرانی نان کپک زده مسوولین سفره مرغ مغزها وعده رای
تعداد دفعات مشاهده شده : 146
نظر شما
عکس کد
Show another codeکد جدید