تاریخ چاپ: 1400/08/02
 

مسیحا اقتداریان:
من یک خبرنگارم با نقشه هایی از درد و دغدغه که بر تن نازکم تتو کرده اند

من یک خبرنگارم با نقشه هایی از درد و دغدغه که بر تن نازکم تتو کرده اند. من یک خبرنگارم با اندیشه ای بلند و فریادی بلندتر که قلم را به چشم و دهانم و گوش هایم حک کرده اند.

به قلم مسیحا اقتداریان...گزارشگر و خبرنگار شبکه خبری البرز@khabar31

روی نیمکت  رنگ و رو رفته ی ذهنم نشسته ام . تاس های ناهماهنگ  روزگار را روی کف پردرد تخته مغزم می اندازم شاید جفت شش این بار رنگ" آس" دلم را جلا دهد و نیم خنده ای بر لبانم بنشاند.

اما نه؛
در میان هیاهوی ذهن و احساسم، صدای کفش سوراخ زده ام از فرط زخم های تاول زده ی غروب های بی حاصل، ناخوشانه زبانشان را بیرون می کشند مثل تشنگان سراب دیده در بیابان؛
گویا انگشتان پینه بسته پاهایم نیز با زخم کفش ها همآوا شده اند و خود را برای سمفونی مرگبار رنج، اماده می کنند مثل کوچه هایی که بن بست شان رخت عزا بر تن کرده باشد.

عرق سرد بر پیشانی کوله پشتی ام نشسته است  به آنی شبیه کسانی می ماند، که بیماری قلبی گرفته باشند، سیاه و کبود با سرفه های عمیقی که ریه ها را به رقص بیهوشی  وا می دارد....
آه  که سایز کفش هایم انگار جزبه پای  دغدغه هایم به پای هیچکس نمی خورد.

کفش هایم را دوست دارم مثل صدای سرفه های نفس تنگی کوله پشتی ام از شکوه شرم و درد که ناگاه به دادم می رسند و تلنگری میزنند که، هی ! رفیق کجایی کوچه را اشتباه آمده ای اینجا عروسی نیست شادی هم نیست کسی هم به دیوار کوچه ها نیلوفر نمی پیچاند و دنباله لباس سپید ماه را نیزستاره ای نگرفته است و شاپرک ها نیز دیگربا دیدن ماهوش آسمان نمی رقصند.

می فهمم که کوچه ها یکطرفه است دور زدن ممنوع و آنگاه است که اشک آرام چهره ام را می شوید و رنگش را با خود می برد مثل جویی که از تشنگی بی جان شده باشد.

روی نیمکت رنگ و رو رفته رویاهایم جابه جا می شوم شاید واژه ای از میان هزاران جمله خط خورده  ذهنم دستی به موهای پریشانم زند و آرامش را به خطوط موهایم سنجاق کند. چون هنورهم می دانم که عاشقم ؛

 عاشق چشم های خسته ی کودکانه های کنارخیابان که فال خود را هرگز نمی دانند و گل های سرخ میان دستانشان بی هیچ واژه ای پژمرده می شوند.

من هنوز هم عاشقم؛
عاشق پاهای برهنه فقر که از دیوار خانه ای سرک می کشد تا بتواند دزددانه کنج خلوتی زانوهای از کاسه درآمده اش را در بر گیرد و ناز بالش اشک را در آغوش کشد.
 
آه را قورت می دهم و بی صدا قدم می زنم ....
می دانم حال کوچه های شهر خاکستری است و من باید بگویم نه! حالشان خوب است صدایشان رسا و گلویشان بی خش؛
حال مردمان شهر خاکستری است و من باید پیشانی واژه ها را با روسری گلداری ببندم و بگویم جای شما خالی حالی دارند وصف ناشدنی؛ تازه ترمز خوشحالی هم بریده اند .
مغزم سکوت می کند تا لبان لرزانم بغض را  فرو برند تا حنجره ام از خارش واژه ها به خوابی عمیق فرو رود...

باز هم تاس می اندازم شاید جفتی بیاید و من  از فلاکت غصه بدرآیم .
دردم گرفته است از خود بیگانه ای ها.

از حرف های توخالی، از سفره های بی نان واز لبخندهای پیروزمندانه  متعفن میزهای قدرت؛
دردم گرفته است ازنگارش اخباری که دلم را میان تمام غصه ها گلپیچ می کند .

من یک خبرنگارم با نقشه هایی از درد و دغدغه که بر تن نازکم تتو کرده اند.
من یک خبرنگارم با اندیشه ای بلند و فریادی بلندتر که  قلم را به چشم و دهانم و گوش هایم حک کرده اند.
من از جنس مردمم از جنس کوچه های آب پاشی شده چشم های منتظر که هر لحظه مرا میان فصل های پر خزان شان فرا می خوانند.
من یک خبرنگار عاشقم! با جیب هایی سوراخ و یک بغل رویای سرخ......
 




 




تاریخ ثبت: 1400/05/17 02:13

©2010 www.KHABAR31.ir . All Rights Reserved